یادی در روز،‌ لحظه‌ای در شب

یادی در روز
گاهی وقت‌ها، آدم چشاش پر اشک می‌شه! اشکی که ناراحت کننده نیست و دل آدمو لطیف می‌کنه! اشکی که شیرینه…

لحظه‌ای در شب
دلم مث سیر و سرکه می‌جوشه، منقبض می‌شه و می‌گیره و سنگین می‌شه. اونقده سنگین، انگاری که داره می‌افته. حالتی شاید شبیه حالت تهوع. سرم گیج می‌ره، نه از اون گیج رفتن‌ها، شاید حسی شبیه بی‌وزنی و از زمان و مکان بیرون بودن. نفس‌زدن‌هام تند می‌شه، شاید هم دارم نفس نفس می‌زنم. چشام گرم می‌شن. بخش‌های زیادی از زندگیم، تو یک صدم ثانیه، مث یه فیلم از تو ذهنم رد می‌شن. ماتم و مبهوت!!! ذهنم قابلیت این ازش صلب می‌شه که عکس‌العمل یا پاسخی از خودش نشون بده…

یادی در روز،‌ لحظه‌ای در شب

تاریخ و تاریخ

دیروز: یه درس تاریخ داشتیم تو مدرسه که همیشه ازش متنفر بودم. فلسفه‌ی وجودیش رو هم اصلا نمی‌فهمیدم. مطالبش هم به نظرم یه مشت چرندیات بود…

امروز: به تاریخ علاقمندم. می‌خونمش و برام معنا داره. اعتقاد شدیدی پیدا کرده‌ام که برای شناخت آدما و جوامع، دولت‌ها و حکومت‌ها و ارتباطات بین آنها و رشد و
تکامل‌شون حتما باید تاریخ رو مطالعه کرد. حتی به نظرم هر نقدی در این حوزه‌ها از طرف شخصی که رو تاریخ مسلط نباشه، جامع و کامل و پذیرفتنی نیست.

مطالبی که دیروز خوندم و امروز می‌خونم، خیلی‌هاشون یکین، ولی قبلن نمی‌فهیمدمشون و الان درکشون می‌کنم و دوست دارم بیشتر در موردشون بخونم و بدونم. کاش یه جورایی تو برنامه‌ی تحصیلی‌مون کنار هر درس، فلسفه‌ی اون علم و چرایی وجودیش رو هم یه جورایی بهمون می‌فهموندن…

تاریخ و تاریخ

دور

خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری. اونم ناخودآگاه می‌ره سراغ یه یاد. دوباره همه‌ چی به هم می‌ریزه، بر می‌گردی سر جای اولت، همون نقطه‌ای که قبل اینکه همه چی خوب بشه، بودی… روزا می‌گذرن. منطقت سعی می‌کنه و خیلی چیزا به احساست حالی می‌کنه. خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری. اونم ناخودآگاه می‌ره سراغ یه یاد. دوباره همه‌ چی به هم می‌ریزه، بر می‌گردی سر جای اولت، همون نقطه‌ای که قبل اینکه همه چی خوب بشه، بودی… روزا می‌گذرن. منطقت سعی می‌کنه و خیلی چیزا به احساست حالی می‌کنه. خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری.اونم ناخودآگاه می‌ره سراغ یه یاد. دوباره همه‌ چی به هم می‌ریزه، بر می‌گردی سر جای اولت، همون نقطه‌ای که قبل اینکه همه چی خوب بشه، بودی… روزا می‌گذرن. منطقت سعی می‌کنه و خیلی چیزا به احساست حالی می‌کنه. خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری.اونم ناخودآگاه می‌ره سراغ یه یاد. دوباره همه‌ چی به هم می‌ریزه، بر می‌گردی سر جای اولت، همون نقطه‌ای که قبل اینکه همه چی خوب بشه، بودی… روزا می‌گذرن. منطقت سعی می‌کنه و خیلی چیزا به احساست حالی می‌کنه. خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری…

دور